تبليغاتX
سلطان عشق

سلطان عشق

هیچ

این وبلاگ مدت زیادیه که فراموش شده

های یادش بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 17:15  توسط هی   | 

تا به کجا مي برد اين دل مرا
سوي فنا مي برد اين دل مرا

بين که چه سان جانب دشت جنون
بي سروپا مي برد اين دل مرا

از حرم خاصه اسرار خويش
تا به سما مي برد اين دل مرا

مطرب چنگي به مقامات وصف
کرده ندا مي برد اين دل مرا

در طلب حضرت سلطان عشق
تحت لواء مي برد اين دل مرا

فاش و عيان گفت سخن بيقرار
سوي فنا مي برد اين دل مرا
-----------
 
چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
...
به سان ِ رود
که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش


 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:21  توسط هی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:59  توسط هی   | 

?u

 

دستانم تشنه ی دستان توست

 شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم

با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم

  زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

                                                       

 

در آن هوای دلگير وقتی غروب می‌شد
گويی به جای خورشيد من زخم خورده بود.
من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها به جرم اينکه
او سرسپرده می‌خواست من دل سپرده بودم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:35  توسط هی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:13  توسط هی   | 

for you

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 19:16  توسط هی   | 

اینم  برای این که تو

 کف بمونید

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 9:20  توسط هی   | 

elhamelham&somayeh

من انتظار كسي را نمي كشم:

          آنانكه مانده اند

                  در حال رفتنند...

و آنانكه رفته اند

                 در سينه خفته اند...

من انتظار مي كشم آن دم را

       كز انتظار رها،خالي از اسف،

            هر روز يك قدم،و همه عمر يك قدم،

                   سوي خط افق بروم،بي توقعي.

                       وز من كسي نكند انتظار،هيچ!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:57  توسط هی   | 

آواتار *SARVENAZ*به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد....همین!

آواتار Sanaz
No one ever said life would be easy,

کسي نگفته است که زندگي کار ساده ايست



And it seems so unfair sometimes.

گاهي بسيار سخت و ناخوشايند مينمايد



Yet life’s ups and downs

اما با تمام فراز و فرودهايش, زندگي



Make us better and stronger,

از ما انساني بهتر و نيرومند تر ميسازد



Even though we may not realize it at the moment.

حتي اگر در لحظه حقيقت آن را درنيابيم



Remember

به ياد آر ...



When you hurt, let the pain out.

که در آزردگي, رنج از خود دور کني.



When you’re sad, let the tears flow.

در دلتنگي, بگذاري اشکهايت جاري شوند.



When you’re angry, release it.

در خشم ,خود را رها سازي.



When frustration sets in, work it out.

در ناکامي به خود چيره شوي.



Help yourself as much as you can.

تا ميتواني يار خود باش



You can be your own best friend.

ميتواني بهترين دوست خود باشي

Love is the greatest gift we can give to one another

عشق بالاترين هديه است که ميتوانيم به يکديگر بدهيم.



And giving is one of the greatest joys life bestows upon us

و ايثار يکي از بزرگترين لذتهايي است که به ما ارزاني شده



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:39  توسط هی   | 

با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
به خدا من خودم رفتنیم

             

زندگي خالي نيست

مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه
...دورها آوايي است , كه مرا مي خواند
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:7  توسط هی   | 

               

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند ....

                                           

مدتی است که حتی خاطراتم را به فراموشی سپردم...
خاطراتی که امروز همچون تصاویری مه آلود می نمایند...
ای کاش زندگی بر گشت پذیر بود...
من زندگیم را قمار کرده ام قماری که برنده نداشت
ای کاش می توانستم عشق تو را حفظ کنم...
و زندگی بر گشت پذیر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:6  توسط هی   | 

گفتمش رحم كن اي دوست كه تنگ است دلم
گفت از من مطلب رحم كه سنگ است دلم
بزم عيشي همه شب بي تو مهيا دارم
ديده ام ساغر و اشكم مي و چنگ است دلم
مي كشم بار فراق تو به اميد وصال
شهد ناخورده در آزاري شرنگ است دلم
تا به بند تو ام از طعنه ي خلق ازادم
كه مقيد نه به نام و نه به ننگ است دلم
كي شود شيفته ي شاهد ديگر جانم
من كه شوريده ي آن شاهد شنگ است دلم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:52  توسط هی   | 

کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:20  توسط هی   | 

                    

                                                                        

                                

 

                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:16  توسط هی   | 

يه روزي گله کردم من از عالم مستي.... تو هم به دل گرفتي دل مارو شکست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 15:2  توسط هی   | 

عشق تو در قلب من هدیه ای جاودانه است

 دوست دارم  دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:11  توسط هی   | 

غرورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:3  توسط هی   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:34  توسط هی   | 

از من نپرس چقدر دوستت دارم...

از من نپرس چقدر دوستت دارم... چرا که اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست.
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم. مگر ماهي بيرون از آب مي‌تواند نفس بکشد؟ مگر مي‌شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟ بگو معني تمرين چيست؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟ بريدن از خودم را؟ مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني...!
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه‌ها هديه مي‌دهم، همه مي‌دانند که دوري تو روحم را مي‌آزارد و تو خود پروانه‌ها را به من سپرده‌ بودي که ميهمان لحظه‌هاي بيکسيم باشند.
مرا از من نگير... نگاهت را از چشمم برندار؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنها هستم و هواي شرجي اينجا را دوست ندارم...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:33  توسط هی   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:26  توسط هی   | 

بدان که اگر کسي را براي يک‌بار، يک‌روز، دوست دارم، تورا براي هميشه دوست دارم. من عشق را در تو، تو را در دل دل را به هنگام تپيدن به خاطر تو دوست دارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:26  توسط هی   | 

با صدای آهسته گویم دوستت دارم ا  تا ناراحت نشی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:53  توسط هی   | 

دوستدارم دیونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:37  توسط هی   | 

به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم  خواهش می کنم مرا ببخش
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:36  توسط هی   | 

همه این دنیا فدات

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:35  توسط هی   | 

 كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 يادت بخير

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:32  توسط هی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:29  توسط هی   | 

این را نوشته ام تا بادانی که می دانم دوستم داری
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:44  توسط هی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:43  توسط هی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:42  توسط هی   |