های یادش بخیر
هیچ
های یادش بخیر
دستانم تشنه ی دستان توست
شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم
با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم
زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.


در آن هوای دلگير وقتی غروب میشد
گويی به جای خورشيد من زخم خورده بود.
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها به جرم اينکه
او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم

من انتظار كسي را نمي كشم:
آنانكه مانده اند
در حال رفتنند...
و آنانكه رفته اند
در سينه خفته اند...
من انتظار مي كشم آن دم را
كز انتظار رها،خالي از اسف،
هر روز يك قدم،و همه عمر يك قدم،
سوي خط افق بروم،بي توقعي.
وز من كسي نكند انتظار،هيچ!

با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
به خدا من خودم رفتنیم
زندگي خالي نيست
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه
...دورها آوايي است , كه مرا مي خواند
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند ....

مدتی است که حتی خاطراتم را به فراموشی سپردم...
خاطراتی که امروز همچون تصاویری مه آلود می نمایند...
ای کاش زندگی بر گشت پذیر بود...
من زندگیم را قمار کرده ام قماری که برنده نداشت
ای کاش می توانستم عشق تو را حفظ کنم...
و زندگی بر گشت پذیر نیست

گفتمش رحم كن اي دوست كه تنگ است دلم
گفت از من مطلب رحم كه سنگ است دلم
بزم عيشي همه شب بي تو مهيا دارم
ديده ام ساغر و اشكم مي و چنگ است دلم
مي كشم بار فراق تو به اميد وصال
شهد ناخورده در آزاري شرنگ است دلم
تا به بند تو ام از طعنه ي خلق ازادم
كه مقيد نه به نام و نه به ننگ است دلم
كي شود شيفته ي شاهد ديگر جانم
من كه شوريده ي آن شاهد شنگ است دلم

کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد![]()

يه روزي گله کردم من از عالم مستي.... تو هم به دل گرفتي دل مارو شکست
عشق تو در قلب من هدیه ای جاودانه استدوست دارم دوست دارم
از من نپرس چقدر دوستت دارم... از من نپرس چقدر دوستت دارم... چرا که اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست.
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم. مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد؟ مگر ميشود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟ بگو معني تمرين چيست؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟ بريدن از خودم را؟ مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني...!
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانهها هديه ميدهم، همه ميدانند که دوري تو روحم را ميآزارد و تو خود پروانهها را به من سپرده بودي که ميهمان لحظههاي بيکسيم باشند.
مرا از من نگير... نگاهت را از چشمم برندار؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنها هستم و هواي شرجي اينجا را دوست ندارم...
با صدای آهسته گویم دوستت دارم ا تا ناراحت نشی
به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم خواهش می کنم مرا ببخشچهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
يادت بخير
این را نوشته ام تا بادانی که می دانم دوستم داری